تبلیغات
متفرقه - آن لحظه دلم..
همیشه حرفی را بزن که بتوانی بنویسی،چیزی را بنویس که بتوانی امضایش کنی و چیزیی را امضا کن که بتوانی پایش بایستی

آن لحظه دلم..

چهارشنبه 10 خرداد 1391 12:16 ب.ظ

نویسنده : محمد

روزی که تو را از دیده ی دوست داشتن٬روزی که تو را با تمام احساسات شورانگیز و با تمام علاقه ام نگریستم٬لحظه ای را دیدم که تو در انتهای خیال آبی ات به تبسم نشسته ای.
 
آری تو را دیدم که عاشقی
 
لیک تا آن زمان تو را می دیدم و به آبی بودن خیالت فکر نمی کردم؛تو را می دیدم و در ژرفای وجودت تاًمل نمی کردم؛تو را می دیدم و چقدر غریبانه نظاره ات می کردم.
 
آن زمان.....
آن زمان که با تمام وجود ناپایدارم به خود جسارت لمس عشق پایدارِ درونت را دادم٬به یقین دریافتم که تو نیز چون من عاشقی .
آن زمان بود که احساس کردم به کشف تو رسیده ام و چه حسِ زیبایی بود زمان درک درونت با دیدگان نگرانم.
آن وقت بود که معنای نگاه زیبای آبی ات را به تمامیت تمام در دلم احساس و ادراک کردم.
 
گویی دلم را در چنگال زیبای عشقِ تو رهانیده بودم و اکنون تازه یافتمش.
آری من دلم را حلقه شده در دل تو یافتم و گویی از زمان فقدانِ کسی در دل که دلم هر لحظه از نبودش و از ندیدنش بر شیشه ی نازک قلبم فریاد بر می آورد و افکارِ قلبم را هرآینه پریشان تر و درهم تنیده تر می کرد؛تو را یافته بودم!
 
آری تو گمشده ام بودی!
 
گم شده ای در ژرفنای افکار اقیانوسی و گاه پرخروش من که اگر کسی مرا در آن لحظه ی غرق شدن می دید انگار می کرد که پاهایم خیس شده باشد چه رسد به غرق همه ی وجودم و تلاطم توصیف ناشدنی درونم در قعر آن اقیانوس .
 
تو کسی هستی که سالها به جستجوی آن در تمام نقطه نقطه های کور عاشقی بودم و نمی یافتم.
 
آخر به چه زبانی بازگویت کنم؟...که تو خیالِ ناباورِ دل من بودی و اکنون باورِ به ثمرْ نشسته ی خیال من که چون شکوفه ای صورتی با طراوتی زلال٬با باوری عمیق و با خیالی روشن و آبی در سایه ای سپید به حقیقتِ شفافِ باز شدن نشسته ای.
 
آن لحظه٬لحظه ی اوج شوق من و تمام ذوقِ حقیقی من بود که چقدر غافلگیرانه احساس کردم که از همان زمان حسِ گمشده ای در دل تو را می شناختم و به باور بازشدنِ شکوفه ای در دل ایمان داشتم.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -