تبلیغات
متفرقه - عشق حقیقی
همیشه حرفی را بزن که بتوانی بنویسی،چیزی را بنویس که بتوانی امضایش کنی و چیزیی را امضا کن که بتوانی پایش بایستی

عشق حقیقی

چهارشنبه 24 خرداد 1391 01:12 ق.ظ

نویسنده : محمد


سالها می گذشت اما از علاقه دریا به اسمان کاسته نمی شد . دریغ از اینکه او از علاقه بی اندازه دریا با خبر نبود و سر تاسر وجودش را غرور گرفته بود . دریا دیگر طاقت نیاورد و طبق عادت همیشگی رو به اسمان کرد و گفت : ایا تو تا به حال کسی را دوست داشته ای اسمان پوزخند تمسخر امیزی به او زد و گفت : به نظر تو کسی که همه از تماشا کردنش لذت میبرند عشق میشناسد. دوست داشتن برای من معنا ندارد خود تو اگر من نبودم کسی حتی وجود تو را احساس می کرد؟ دل دریا با این سخن به درد امد اما افسوس که کسی صدایش را نشنید او با خود گریست و اشکهایش را در امواج دریا پنهان کرد . دریا دیگر نتوانست سر خود را بالا نگه دارد به انتهای وجودش سفر کرد انگاه که دل شکسته بود ندا رسید که ای مخلوق زیبای من سرت را بالا بگیر که زیبای تو با بودن من کامل می شود نه ان کس که من اجازه بودنش را داده ام. دریا با این حرفها به اوج امد و برای اولین بار عشق حقیقی را تجربه کرد.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 25 خرداد 1391 03:06 ب.ظ